تبليغاتX
شب یلدا

شب یلدا

لبانت به ظرافت شعر، شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند که جاندار غارنشین از آن سود می جوید تا به صورت انسان درآید.

و گونه هایت با دو شیار مورب که غرور تو را هدایت می کند و سرنوشت مرا که شب را تحمل کرده ام بی آنکه به انتظار صبح مسلح باشم.

و چشمانت راز آتش است.

عشقت پیروزی آدمی است هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد.

و آغوشت...، اندک جایی برای زیستن ، اندک جایی برای مردن...!

و گریز از شهر که با هزاران انگشت به وقاحت پاکی آسمان را متهم می کند.

کوه با نخستین سنگها آغاز می شورد و انسان با نخستین درد.

طوفان ها در رقص عظیم تر به شکوهمندی نی لبکی می نوازد و ترانه ی رگهایت آفتاب همیشه را طالع می کند.

بگذار چنان تز خواب درآیم که کوچه های شهر حضور مرا در یابند.

دستانت آتشی است و دوستانی که یاری می دهند تا دشمنی از یاد برده شود.

پیشانیت ، آیینه ای بلند و تابناک ، که خواهران هفتگانه در آن می نگرند تا به زیبایی خویش دست یابند.

دو پرنده ی بی طاقت در سینه ات آواز می خواند تا در آیینه پدیدار آیی.

عمری دراز در آن نگریستم ، من برکه ها و دریاها را گریستم.

حضورت بهشتی است که گریز از جهنم را توجیه می کند ، دریایی که مرا در خود غرق می کند.

تا از همه ی گناهان و دروغ شسته شوم ،

و سپیده دم با دستهایت بیدار می شود.

"احمد شاملو"

+نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت7:40 بعد از ظهرتوسط یلدا | |

زندگی سرسره است؛

می کنی دل از خاک،

پله پله تا اوج،

می روی تا پرواز،

بعد ، ازآن بالا،

می خوری سر آرام،

ذره ذره تا خاک...

 

+نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت5:54 بعد از ظهرتوسط یلدا | |

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است

با برگهای مرده هم آغوش می کنی

گمراه تر از روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من

خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی

تو دره ی بنفش غروبی که روز مرا

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها، فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟

"فروغ فرخزاد"

                                                                      

+نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت5:2 بعد از ظهرتوسط یلدا | |

+نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت2:44 بعد از ظهرتوسط یلدا | |

 

خیلی وقته که از اون روزا گذشته

حالا برگشتی میگی تنهایی سخته

نمی دونی چی کشیدم از فراقت

اما برگردو برو ، دلم شکسته...

 

+نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت6:22 بعد از ظهرتوسط یلدا | |

 

با تو این تن شکسته داره کم کم جون می گیره

آخرین ذرات موندن توی رگهام نمی میره

با تو انگار تو بهشتم،با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم،عاشق شهامتم من

اگه رو حصیر بشینم،اگه هیچ نداشته باشم

با تو من مالک دنیام، با تو در نهایتم من

با تو انگار تو بهشتم، با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم،عاشق شهامتم من

با تو شاه ماهی دریا، بی تو مرگ موج تو ساحل

با تو شکل یک حماسه،بی تو یک کلام باطل

بی تو من هیچی نمی خوام از این عمری که دو روزه

نرو تا غم واسه قلبم پیرهن عزا بدوزه

با تو انگار تو بهشتم، با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم، عاشق شهامتم من

 

+نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت9:17 بعد از ظهرتوسط یلدا | |

 

تو در چشم من همچو موجی،

                خروشنده و سرکش و ناشکیبا.

که هر لحظه ات می کشاند به سویی،

                 نسیم هزار آرزوی فریبا.

تو موجی؛

            تو موجی و دریای حسرت مکانت

            پریشان رنگین افقهای فردا

                                 نگاه مه آلود دیدگانت

تو دائم به خود در ستیزی،

            تو دائم ز خود می گریزی

تو آن ابر آشفته ی نیلگونی

                               چه می شد خدایا...

چه می شد اگر ساحلی دور بودم؟!

                      شبی با دو بازوی بگشوده ی خود،

           تو را می ربودم...تو را می ربودم...

 

"فروغ فرخزاد_تولدی دیگر"

 

+نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت3:12 بعد از ظهرتوسط یلدا | |

همیشه در ذهن من باش،

وقتی که از خواب بیدار می شوم سراسر روز بر من بتاب،

بگذار هر دقیقه زمانی باشد برای هم نشینی با تو،

نگذار فراموشت کنم،

وقتی که شب میرسد بگذار که افکارم از تو و عشق تو آرامش بگیرد و بداند من متعلق به تو هستم،

ای کاش در کنارت بودم تا دستانت را می فشردم،

به چشمانت نگاه می کردم،

در آغوشت می گرفتم و می گفتم:

                                       *((...دوستت دارم...))*

 

+نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت3:8 بعد از ظهرتوسط یلدا | |

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممم

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای.من خیلی خوشحاللللللللللللللللللللللللللللللممممممممممممممم.(اشک شوق)

بالاخره نتیجه ی کنکورم اوووووووووووومممممممممممممممممممممممممد.

قبوووووووووووووووووووووول شددددددددددددددددددددددددددددددم.

مهندسی فناوری اطلاعات توی شهر خودمون(بابلسر).

وای خدا جونم خیلی ازت ممنونم.

دوستای گلم دوستون دارم.

فعلا"

+نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت1:18 بعد از ظهرتوسط یلدا | |

سلام به همه ی دوستای گلمممممممممممممممممممممممممممم

امروز 2 تا خبر دارم.یه خبر خوب، یه خبر بد.

 بذارین اول خبر بده رو بدم که با خیال راحت خبر خوبه رو خوشگله خوشگل بگم.

خبر بد اینکه : دیروز پای مامیم شکست.الهی فداش بشم.می خواست بره بیرون، رفت رو مبل بشینه بجورابه (جورابشو بپوشه ) نمی دونم چطوری انگشت پاشو زد به پایه ی مبل که انگشتش شیکست.دیشب رفت دکتر پاشو گچید.تا بالای مچ پاشم گچیدست.آخه دکتر گفت نمی دونم چی چیه پاش نباید تکون بخوره، واسه همین زیاد گچیده.

خدا جون کمک کن پای مامان جونم زودتر خوب شه. دوستای گلم شما هم دعا کنین.

تازه مامانم نباید یه هفته از جاش تکون بخوره (به جز گلاب به روتون واسه دست به آب).حالا کارای خونه حداقل تا یه هفته میافته رو دوش من.دیشب حسابی کدبانو شده بودم.هم سحری درست کردم، هم ضرفا رو شستم.

باز خوبه ماه رمضونه، وگرنه کی می خواست ناهار درست کنه؟!من که خودم تا 12 خوابم.بگذریم...

 حالا خبر خوووووووووووووووووووب:

امروز یه روز قشنگه،

 یه روز خووووووووووووووب

امروز روز تولده،

 تولد یکی که واسم خیلی عزیزه...

یه بغل گل یاس

 یک سبد ستاره

 و یک دنیا عشق

پیشکش تو...

 به خاطر زیباترین روز دنیا

که روز تولد توست...

+نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت10:45 بعد از ظهرتوسط یلدا | |

امروز به تو نگریستم ، پیش از این هرگز تا این حد احساس غرور نکرده بودم.

تو را دیدم در حالی که به رویاهایت می اندیشیدی و با صدای بلند آن را بر زبان می آوردی.دلم می خواست کاری کنم که رویاهایت به حقیقت بپیوندند.

شاید بدین ترتیب مجبور نبودی منتظر بمانی.زیرا کاری نیست که من برایت انجام ندهم، تنها اگر می توانستم.

 

اگر می توانستم اطمینان حاصل می کردم که هرگز طعم شکست را نمی چشی ،

اما آنگاه از همواره پیروز شدن چه می آموختی؟

اگر می توانستم هنگام زمین خوردن دستت را می گرفتم ،

اما آنگاه هرگز نیروی دوباره برخاستن را نمی شناختی.

اگر می توانستم تو را مستقیما" به مقصد زندگی ات می بردم ،

اما آنگاه هرگز وحشت گم شدن در راه را نمی شناختی.

اگر می توانستم عشقی که آرزویش را داری ، عشق زندگی ات را برایت می یافتم ،

اما آنگاه هرگز نمی فهمیدی که لذت عشق واقعی در مسیری است که در آن عشق را می یابی.

اگر می توانستم تمام روزهای تو را آفتابی می کردم ،

اما آنگاه هرگز پاکی باران را نمی شناختی.

اگر می توانستم تو را با گنجینه های دنیایی که در آن زندگی می کنی احاطه می کردم ،

اما آنگاه هرگز به ارزش گنجینه های درون خود پی نمی بردی.

اگر می توانستم خوشبختی را در دستانت می گذاشتم ،

اما آنگاه هرگز یاد نمی گرفتی که رشد واقعی از تلاش برای دست یافتن به چیزهایی می آید که در دسترس تو نیست.

اگر می توانستم و می توانم تو را تا پایان عمر و تا ابد دوست خواهم داشت.

+نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت0:28 قبل از ظهرتوسط یلدا | |

امشب از دلم برایت می نویسم

شاید...

شاید وقتی بغض های گره خورده ی مرا با باران ببینی

بتوانی یک ستاره روی آسمان نقاشی ام بگذاری

کاش...

بتوانی مرا از روی پله های متروک تنهایی پایین بیاوری

آن وقت نامه های بارانی ام روبروی چشمان تو،

آفتابی می شوند!!!

+نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت0:22 قبل از ظهرتوسط یلدا | |

تقدیم به آقا کوچولو و خانوم گلی جونننننننننم.

 

دیوونه

 

شب شده ساکته دوباره خونه                             می گرده دل دنبال یک بهونه

می گرده باز گنجه ی خاطراتو                          پی یه حرف ناب عاشقونه

عکس تو رو باز می ذاره رو به روش                 که تا ته شب واسه تو بخونه

دلم تو التهابه که چه جوری                              قدر چشای نازتو بدونه

تو عصری که قحطی عطر یاسه                        اما به جاش دوست دارم گرونه

کافیه اسمتو یه جا ببینم                                    تا حس شعرم بزنه جوونه

من نمی تونم بگم اندازشو                                اینو فقط شاید خدا بدونه

محاله که عشق ما رو ندونن                             برو سوال کن از گلای پونه

اگه بخوان خیلی کم از تو بگن                          میگن همون  که خیلی مهربونه

مهم ولی تویی که اسم نازت                             با من یه جایی پشت آسمونه

اونا نمی دونن ستاره هامون                             دو تاست ولی توی یه کهکشونه

اینو بخون تا دوباره بدونی                                            

دیوونتم، دیوونتم، دیوونتم           

"تفلدت مبالک خانومی"       

                 

 

+نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت0:11 قبل از ظهرتوسط یلدا | |

اولين بوسه جهان چگونه کشف شد؟

در زمان هاي بسيار قديم زن و مردي پينه دوز يک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهايش به کار بود، تکه نخي را با دندان کند، به زنش گفت بيا اين را از لب من بردار و بينداز. زن هم دست هايش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب هاي مرد بردارد، ديد دستش بند است، گفت چکار کنم؟ ناچار با لب برداشت. شيرين بود. ادامه دادند...

+نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت3:55 بعد از ظهرتوسط یلدا | |

بعد از من روزی اگر

بغض گلویت را فشرد

پای احساست اگر بر سنگ خورد

یا اگر روزی دستان تو هم

گرمی دست کسی را بر میان خود ندید

واندر آن هنگام تلخ

که فضای سینه ات جز آه آتشناک

چیزی را نمی داد گذر

یادی از این عاشق افسرده کن

بعد از من روزی اگر زین کوچه ها

مرد تنهایی گذشت

در نگاه او اگر برق نیاز بود و پایش پینه بود

یادی از این خسته ی دلمرده کن

روزگاری بعد از این شاخه ی خشکی اگر دیدی به باغ

یا گل پژمرده ای دیدی به خاک

بلبل افسرده ای دیدی به شاخ

یادی از این شاعر پژمرده کن

گر شبی تنها شدی در خلوتی،یافتی از بهر گریه مهلتی

لیک اشکی گونه ات را تر نکرد

درد خود را با خدا گفتی ولی باور نکرد

روزگاری بعد از این

گر تو هم عاشق شدی

یاد کن از من که دیگر نیستم...

 

+نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت1:38 بعد از ظهرتوسط یلدا | |

خورشید را ناعادلانه تقسیم کرده اند بین من و تو ؛

تنهایی اش سهم من است ،

گرمایش سهم تو ...

+نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت1:35 بعد از ظهرتوسط یلدا | |

گفتم:

چگونه می توانم امیدوار باشم در حالی که در بند ناامیدی اسیرم؟

گفتی:

عشق شورانگیزترین امید است،عاشق باش!

گفتم:

مرا به هر سو می کشد آرزوهای دور و دراز و دست نیافتنی.

گفتی:

عاشقی تنها راه رهایی است،پس عاشق باش!

گفتم:

چون درختی در کویر،پوسیده ام.

گفتی:

حتی درخت ها با معجزه ی عشق شکوفه باران می شوند،پس عاشق باش.

گفتم:

زندگی نمی کنم،فقط زنده ام.

گفتی:

اگر عشق نباشد زندگی،زندگی نیست بلکه چیزی است شبیه زندگی،عاشق باش.

گفتم:

خوشبختی را در کجا جستجو کنم،در ناکجا آباد؟

گفتی:

خوشبختی جایی است که عشق جلوتر از آنجا منتظر است،عاشق باش!!!

+نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت1:34 بعد از ظهرتوسط یلدا | |

سیییییییییییلاااااااااااااااااام،

خوبیییییییییییییییییییییین؟خوشییییییییییییییییییییین؟

من که زیاد خوب نیستم. اولین دلیلش اینه که اخه گلوم درد میکنه خوب.نمی دونم چرا با اینکه 2 تا آمپول خوشگل خوردمش و یه هفته هم به بهونه ی مریضی روزه نگرفتمش تا قرصایی که دکتر داده بودش رو سر وقت بخورمش اما بازم خوب نشدمش.از دیروز دوباره روزه گرفتنم رو شروع کردمش ، اخه دیگه خودم شرمنده شده بودمش. حالا در رحمت خدا بازه ، حیای پیشی کجا رفته؟؟؟!!!

دلیل دومشم اینه که امروز کله ی سحر (یعنی ساعت 11:30) با صدای زنگ تفلگن از خواب نازم بیدار شدم.دیدم هیچکی بر نمی داره به ضرب و زور مجبور شدم از جام بلند شم برم گوشی رو بردارم.که دیدم کسی خونه نیست.تازه فهمیدم چرا تفلگن بیچاره اینقدر زنگ می خورده!!!

دایی بزرگم بود.با مامانم کار داشت.گفتم نیست.داییم از صدام فهمید تازه از خواب بیدار شدم. گفت تازه بیدار شدی؟!گفتم آره.گفت به به ،رکورد میزنی خانم خوس خواب؟دیگه نگفتم تازه کجاشو دیدی دایی من تا 1:40 هم می خوابم.امروز به خاطر زنگ تفلگن اینقدر زود (کله ی سحر) بیدار شدم!اخه می دونین چیه؟من شبها خوابم نمی بره.مثلا" همین دیشب تا 1:30  پشت کام بودم.بعدشم تا 3 با گوشیم آهنگ گوش می دادم.3 خوابیدم 4 واسه سحری بیدار شدم.5:30 خوابیدم.پس اگه کلا" حساب کنیم فقط 7 ساعت خوابیدم.یعنی تازه 1 ساعت هم کمتر از حد استاندارد!!!حالا شما بگین من خیلی می خوابم؟؟؟!!! ( حتما" نظر بدین )

 دوستون دارم خیلی زیاد.فعلا"

+نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت1:31 بعد از ظهرتوسط یلدا | |

دخترک از خدا خواست مراقب او و تنها عشق زندگی اش باشد،

خدا قبول کرد و فرشته‏ای برای مواظبت از آنها فرستاد.

پسرک به فرشته دل باخت و دختر را تنها گذاشت...

 

+نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت5:2 بعد از ظهرتوسط یلدا | |

آنگاه که همه به دنبال چشمانی زیبا هستند تو به دنبال نگاهی زیبا باش.

"دکتر شریعتی"

+نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت5:0 بعد از ظهرتوسط یلدا | |